سيد محمد باقر برقعى
3885
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
غروب زندگى سيهروزم غروب آفتابم مىتوان گفتن * غمآلودم شب بىماهتابم مىتوان گفتن به ماندن نيست امّيدم در اين درياى طوفانزا * ز هر موجى پريشانم ، حبابم مىتوان گفتن طلوع عمر تا ديدم چو برقى زندگى طى شد * شرارم مىتوان خواندن ، شهابم مىتوان گفتن چه خوار افتادم از چشم تو اشكم مىتوان خواندن * چه زود افسردم از قهر تو ، آبم مىتوان گفتن به هرجا بسكه در وصف تو اى گل گفتگو كردم * ز شعرم بوى گل خيزد ، گلابم مىتوان گفتن فكندم پنجه در زلفت نسيمم مىتوان خواندن * نشستم نرم در چشم تو ، خوابم مىتوان گفتن غروب زندگى بر بام عمرم سايهگستر شد * فروغ نيمرنگ آفتابم مىتوان گفتن « وفايى » شعرم آرامش دهد دلهاى شيدا را * دواى خستهحالانم ، شرابم مىتوان گفتن غم غربت چو گل به خون جگر ساختيم و داغ غمى * اگر چو غنچه گشوديم لب به خنده دمى پناه هستى ما بود كنج عزلت و بس * كه در زمانه نبوديم فكر بيش و كمى بر آستان تو ايمن گشوده پردل من * چو بر حريم معابد كبوتر حرمى چه بود حاصل اين چند روزه خواب گران * نبود هستى ما اى دريغ جز عدمى گرفته از غم غربت دلم بيا كه چو ابر * به پايت اى گل خندان فشانم اشك غمى تنم به ماتم ياران رفته سوخت چو شمع * نثار خاك عزيزان كن اى سرشك نمى چه لالهها كه پس از مرگ رويد از گل من * اگر به تربتم آن تازهگل نهد قدمى « وفايى » از كه شكايت كنم كه دست ازل * به لوح خاطر من غير غم نزد رقمى